.:.  بید قرمز  .:.

می نویسم تا فراموش نکنم، که بوده ام.

سریال های کره ای جدید سریال های کره ای جدید
سریال تو کی هستی+روزگار شاهزاده
سریال های کره ای 2009 اینجاست!
آموزش زبان انگلیسی Extra
هم سریال ببینید، هم زبان یاد بگیرید!
روش جدید آموزش زبان انگلیسی با فیلم
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
غدیر خم

خورشید چراغکی ز رخسار علی ست 

مه نقطه کوچکی ز پرگار علی ست 

هر کس که فرستد به محمد صلوات 

همسایه دیوار به دیوار علی ست 

 

عید همگی مبارک.

+نوشته شده در یکشنبه 15 آذر ماه سال 1388ساعت10:38توسط بیدقرمز | نظرات (11)
دردودل

چهار ماهه که دیگه سر کار نمی رم. کاری که پر از استرس باشه و با سیستم کاری مشکل داشته باشم برام عذاب اوره. برای همین تصمیم گرفتم که دیگه نرم. ولی کلاس زبان رو دارم ادامه می دم البته با توجه به وقفه ی سه ماهه ای که توش افتاد ولی دوباره شروع کردم. از اسفند پارسال که شروعش کردم به خودم قول دادم که دیگه این دفعه رهاش نکنم. از یه طرف بی کاری اذیتم می کرد و دیدم بهترین ستونی که می تونم نگهش دارم زبانه، از طرف دیگه هم قولی که به خودم داده بودم رو فراموش نکردم.

هفته پیش استادمون گفت چیزهایی که تو بزرگ شدن شما تاثیر داشتن چیا بودن؟ چند تا گزینه برای من موثر بوده، مهترینش خانواده بوده، بعدیش دوست خوب، دوستانی که تعدادشون به اندازه انگشتهای یه دست هم نمی رسه! ولی خیلی تاثیر گذار بودن برای من. گزینه بعدی سفر بود. همیشه عاشق سفر بوده و هستم. و دوست داشتم و دارم که جهانگرد بشم. همیشه به بابام می گفتم کاش می شد ادم 6 ماه اول سال کار کنه و 6 ماه دوم سال بره سفر. و گزینه اخر اینترنت بود. که از حدود 7 سال پیش باهاش اشنا شدم. قبلا هم گفتم که با چت کردن شروع کردم که همون چت کردن هم برای من تجربه ی خوبی بود. و وبلاگ خونی که لذت بخش ترین ساعتها رو باهاش سپری کردم. تمام ساعتهای تنهاییم بهترین غمخوارم بود. بودن در کنار دوستان مجازی و همراه بودن با نوشته هاشون برای من خیلی دوست داشتنیه. الان دیگه خیلی کمتر از قبل می یام اینجا ولی همیشه به دوستان قدیمیم سر می زنم و وقتی که با نوشته هاشون همراه می شم همون حس و حال قدیمی رو پیدا می کنم.

+نوشته شده در یکشنبه 8 آذر ماه سال 1388ساعت22:33توسط بیدقرمز | نظرات (6)
...

همیشه از ۶ ماه دوم سال بدم می یومده و میاد. چون با کوتاه شدن روزها و ابری شدن هوا و اون بادهای پاییزی، دلم می گیره. افسردگی می یاد سراغم. و امسال هم که از شر فومن خلاص شدم ولی این هوا منو یاد اون شهر می ندازه. یاد دلتنگیهام. یاد شبهای بلند زمستونی که تنها کاری که می تونستیم انجام بدیم برای سرگرم شدن، به ناچار ورق زدن کانالهای تلوزیون بود!! یا اگرم که امتحان داشتیم، درس خوندن باعث می شد که زمان بگذره و چیزی از غربت نفهمم. و گاهی دور هم جمع شدن با بچه های دیگه که مثل ما خونه دانشجویی داشتن و هر از گاهی قدم زدن تو همون چهار تا خیابون شهر یا رفتن به رشت. ولی حالا نمی دونم دیگه چمه؟! حالا که دیگه نه فومنی در کاره و نه غربتی، حالا که تو شهر خودمم، تو خونه خودمون، و بعضی روزها در کنار علی، دیگه نمی دونم چرا برگشتم به اون حس و حال آشنای بد قدیمی!

+نوشته شده در یکشنبه 3 آبان ماه سال 1388ساعت18:08توسط بیدقرمز | نظرات (13)

من کلاْ آدم خیلی خواب آلویی هستم و اینو تو فامیل همه میدونن. از بچگیم همه بهم می گفتن تو باید عروسیت رو ظهر بگیرن!! عروسی که هیچی مراسم عقدم هم شب شد! 

با وجود همه خواب آلودگیا این شبهای قدر توفیق داشتم که برم احیا. امیدوارم که امشب هم خدا بهم توفیق بده و بتونم برم.  

تو ماه رمضون کولاک کردم از بس خوابیدم. صبح ها که تا لنگ ظهر خوابم بعد از ظهر هم یه دو ساعتی می خوابم! ولی باید یه فکر درست و حسابی برای بعد از ماه رمضون بکنم. دیگه بخور و بخواب بسه. 

امشب من رو از دعای خیر خودتو فراموش نکنین. التماس دعا.

+نوشته شده در شنبه 21 شهریور ماه سال 1388ساعت14:08توسط بیدقرمز | نظرات (14)

گاهی اوقات آدمها چه قدر عوض می شن. چه از نظر ظاهر، چه از نظر اعتقادی. دوستایی رو توی فیس بوک پیدا کردم که از زمین تا آسمون با اون شناختی که هفت سال پیش ازشون داشتم متفاوتن. واقعاً شرایط، زمان و مکان چه قدر می تونه تآثیر گذار باشه؟

خیلی وقتها فکر می کنم که خدا چه قدر صبوره!

+نوشته شده در سه شنبه 10 شهریور ماه سال 1388ساعت19:36توسط بیدقرمز | نظرات (2)

امسال ماه رمضان بدون صدای استاد شجریان حال و هوای ماه رمضان های سال های قبل رو نداره! 

 

پ.ن: ببخشید که این مدت نتونستم پست جدید بذارم. خیلی سرم شلوغ بود. و خیلی ممنون از همه دوستانی که تو پست قبل تبریک گفته بودن.

+نوشته شده در یکشنبه 1 شهریور ماه سال 1388ساعت20:06توسط بیدقرمز | نظرات (2)
غلبه بر ترس

 روزهای گذشته نوشتنم نمی یومد، یعنی نمی دونستم از چی باید بنویسم. گفتنی ها نه اینکه کم بود، اتفاقاً زیادم بود! ولی خوب اون چه که باید به ذهن می یومد برای نوشتن، نمی یومد. 

اگه بخوام از اتفاقات این مدت بگم که مسیر زندگیمو با یه نفر پیوند زدم! و وارد یه مرحله جدید از زندگی شدم. انتخاب برای مهمترین قسمت زندگی کار خیلی سختیه. خیلی طول کشید تا تونستم خودم رو قانع کنم که این انتخاب یه انتخاب درسته، البته نه اینکه بگم از اول شک داشتم به درست بودنش، بلکه از اول عقلم موضوع رو تأیید می کرد ولی یه ترسی تو همه وجودم بود که مانع از این می شد که تصمیم نهایی رو بگیرم. ولی خدا رو شاکرم که با هم فکری های خانواده و اطرافیانم تونستم به این ترس غلبه کنم.  

+نوشته شده در شنبه 20 تیر ماه سال 1388ساعت10:34توسط بیدقرمز | نظرات (10)